دخمل گلم
سلام دخملی
میدونم که میدونی امروز به من چه طوری گذشت ولی برات تعریف میکنم
دیشب که تا ساعت 6 صبح بیدار بودم و هی از این شونه به اون شونه حتما تو هم اذیت شدی که وقتی صبح که چه عرض کنم ظهر ساعت 12 از خواب بیدار شدم اصلا تکون نمی خوردی منم که قاطی ، همش اعصابم خرد بود .بعدشم که رفتم سونوگرافی بیمارستان مهر و اونجا هم کلی گریه کردم آخه وقتمون ساعت 2 بود ولی منشی تا ساعت 4 نیومد و من هم پر از استرس . اصلا نمیتونستن بشینم و همش میومدم بیرون و گریه می کردم بابایی هم که طفلک کاری از دستش بر نمیوم فقط منو دلداری میداد.
خلاصه بالاخره نوبتمون شد و رفتیم تو و تا دکتر دستگاشو گذاشت روی شکم مامانی گفت خب بریم سراغ این خانم کوچولو . به بابا محمد نگا کردم ولی دیدم که عکس العمل خاصی نشون نداد و فقط لبخند میزد و من شک کردم یه دفعه زدم زیر گریه اصلا بند نمی امد و هی خانم دکتر میگفت خواهش میکنم دیگه گریه نکن روده هات می اد جلو و نمیزاره ما چیزی رو ببینیم. بالاخره با هزار سختی خومو کنترل کردم . آخه هم دکتر نظری هم سونوگرافی نیلوفر گفته بودن که شما آقا پسری. خدا رو شکر که همه چیزات سالم بود و همه جات رو نشونم داد .آخی مامانی دستاتو مشت کرده بودی و نمیزاشتی که انگشتات روییت بشه و دکتر هم محکم میزد به شکم مامانی خیلی هم دردم میامد و تو بعش دستت رو باز کردی و دونه دونه انگشتای کوچولوتو برام شمارد. بعد میخواست که صورتتو ببینه که دستاتو گذاشتی روی صورتت و دکتر گفت که یه نفس عمیق بکشم تا نفس کشیدم دوتا دستاتو از روی صورتت برداشتی.قربونت برم الهی. خلاصه دستارش امد تا جوابو بده گفتم پس جنسیتش چی شد. خانم دکتره هم کلی بهش بر خورد و گفت منکه همون اول گقتم تازه میگی لیلی زن بود یا مرد .
بعد که امدم بیرون تا بابا محمد رفت ماشین و بیاره من زنگ زدم به خاله مینا اولش بهش گفتم که پسره .اونم با بی حالی تمام گفت مبارکه بعد دلم براش سوخت آخه دیدم حالش خیلی گرفته شد گفتم بابا دخمله .حالا مگه باور میکرد تا اینکه زد زیر گریه و نتونست صحبت کنه آخه مامانی میدونی خاله مینا 2 تا پسر داره . خلاصه به همه خبر دادیم که شما یه دخمل نازیییییییییییییییییییییییییییییییی.
اینم از امروز .الانم فقط امدم که برات بنویسم و خیلی هم سرم درد میکنه پس بیا زودتر دوتایی با هم بریم لالا.بوسسسسسسسسسسس


دخمل گلم
