میوه تابستونی دلچسب

بعد از چند وقت

خب الان تیر ماه 94 هست و تو نزدیک به سه سالگی داستان پوشک گرفتن شما خیییییلیییی سخت بود ولی با موفقیت انجام شد. خودم فکر میکردم که باید دوباره پوشکت کنم ویه چند ماههی صبر کبم ولی خدا کمک کرد. البتهههههه که هنوز بعصی وقتا جیششششش تو شلوارت میکنی.  خلاصه که مادر شدن بسیااااار سخت و شیرین است
2 مرداد 1394

باي باي بوشك

وايييييييي مي دونم خيلي وقته كه برات ننوشتم واقعا وقت نمي كنم  الانم اومدم تند تند بنويسم و برم  امروز ١٤ ارديبهشت ٩٤ هست و از ديروز شروع كردم تا از بوشك بكيرمت يعني بوستم كنده شده هاااااااا خيلييييي سخته و از ديروز تا حالا هيج مرفق نبودم بازم ميام مينويسم فعلا برم جيش ها تو بشورم 
14 ارديبهشت 1394

كلبرك و محرم امسال

    همدم كوجولوي من بارسال اين موقع يك سال و دو ماهت  بود و وقتي با هم ميرفتيم  هيات همش بايد مواظبت بودم و تو هم همش شيطوني مي كردي و اروم و قرار نداشتي ولي امسال مثل يه خانوم همه جا با من همراه بودي و مي نشستي بيش من و براي خودت بازي ميكردي فقط موقع شام كه ميشد ابروي ما مي بردياااااااااااا يه سره بشت سر هم ميكقتي ماماني بلو بلو بلو بلو     اهان راستي عاشق بعبعي ها شده بودي توي اين جند روز جند بار با هم رفتيم بعبعي ها رو ديديم   تا صداي دسته عزاداري ميمومد ميكفتي ماماني صداي زنجير مياد اقاها به بشتشون زنجير ميزنن بريم ببينيم  قربونتتتتتتتت برن من         ...
14 آبان 1393

گلبرگ و عمو فیتیله ها

عشققققققققققق مامانی   خب چون توی مرحله سخت از شیر گرفتن هستیم مجبورم زیاد بیرون ببرمت تا حواست پرت بشه عید قربان که داشتی برنامه مورد علاقه ات رو نگاه میکردی عمو فیتیله ها رو میگم یه دفعه اعلام کرد که امشب میان توی برج طوبی و همه بچه ها میتونن بیان اونجا منم که آماده عصر که شد رفتیم البته برنامه خاصی نبود فقط یه غرفه اونجا داشتن و اومده بودن با مردم عکس بندازن تو عاشققققققققققققق این فتیله ها هستی تمام برنامه هاشون رو برات ظبت کردم و تو با اونا غذا میخوری آروم میشینی و میزاری من کارو رو بکنم  میرقصی خلاصه خیلی دوستشون دارری ولی نمیدونم وقتی که از نزدیک دیدشون چرا ماتت برده بود و هیچ عکس العملی نشون نمیدادی...
15 مهر 1393

بای بای ام

خوشگلم دیگه وقتش بود که از شیر بگیرمت ولی چون میخواستیم بریم مسافرت صبر کردم تا وقتی برگشتیم سر فرصت این کار رو انجام بدم و دو تایی توی مسافرت اذیت نشیم از مشهد که برگشتیم بعد از دو روز یعنی 9 مهر ماه شروع کردم یه تیکه از صبر زری رو که از عطاری گرفته بودم رو توی آب حل کردم و زدم و منتظر مونئم تا از خواب بیدار بشی و تو هم طبق معمول تا از خواب بیدار شدی گفتی مامان ام . سریع بغلت کردم گفتم مامانی ام اه اه شده هااااااا گفتی نه نه خوبه و خوردی با کمال تعجب داشتی میخوردی و من فهمیدم که حتما کم زدم. دوباره ظهر بیشتر زدم  و این بار تا خوردی گفتی مامان اه اه شده برو بشور من گفتم نمیشه دخترم رفتی یه دستمال ...
15 مهر 1393

سفر به مشهد

عسل من   وقتی توی دل مامان بودی من با خودم نیت کردم که بعد از به دنیا اومدنت اولین سفری که بری مشهد باشه امااااااااااااااااااا همه جا رفتی جز مشهد اخه تا به دنیا امدی و یه ذره جون گرفتی شد زمستون بعدشم مشهد هواش تا خرداد ماه سرده تابستونم که ادم دوس داره بره شمال بعدشم من میخواستم با هواپیما بریم مشهد که شرایطش جور نبود تا اینکه به بابایی گفتم بیا تولد 2 سالگی گلم رو بریم مشهد هی گفت حالا صبر کن تا اینکه خودم تصمیم گرفتم که برم ولی بابا گفت که تنهایی نمیشه یکی باید باهاتون باشه بالاخره مامانم رئ راضی کردم تا با مابیاد یه دفعه بابابزرگ هم گفت منم میام دایی علی گفت منم فعلا کاری ندارم میام خلاصه یه چهار روزی بردمت مشهد و این ش...
15 مهر 1393

دخملم دو سالگیت مبارک

تولدت مبارک عروسکم الهی 120 ساله بشی این دو سال از بهترین سال های عمرمه لحظه لحظه این دو سال برام پر از خاطرات شیرین تو شده و من سرشار از لذت با تو بودنم. ایقدر شیرین و شیطونی که همه عاشقت هستن . من زیاد بلد نیستم قشنگ بنویسم فقط میتونم بگم واقعا نفسم به نفس تو بنده عروسکم دوسالگیت مبارک       اینم عکس یک سالگیت هست:       ...
28 شهريور 1393

در آستانه دو سالگی

نفسم عمرم عشقم همه چیز من   دقیقا 20 روزه دیگه 2 سالت هم تموم میشه به سلامتی خب تقریبا به نسبت سنت خوب حرف میزنی و کلیییییییی شیطونی میکنی  اومدم تا برات یه کم عکس بزارم             ...
5 شهريور 1393

دسته گل بزرگ گلم

شیطونک من   این چند روز که من بد جوری سرما خورده بودم هر کاری که دوست داشتی انجام دادی . توی خواب و بیداری بودم که اومدی منو صدا کردی و کفتی مامان اشغالی ، هم ، هم (هم یعنی با قاشق هم زدم) منو میگی مثل برق رفتم توی اشپزخونه دیدم بلهههههههههههه در کابینت زیر سینک بازه کلی هم پودر ماشین لباس شویی ریخته زمین توی کابینت رو که نگوووووو دیدم در سطل برنج هم بازه و توش کلی پودر ماشین لباس شویی   بعد جالب اینجاست که تند تند هم داری برای من توضیح میدی که اینارو ریختی این تو و هم زدی و مثلا به قول خودت پبو (پلو) درست کردی........ حالا من موندم و یه سطل پر از برنج و پودر ماشین لباس شویی    ا آخه وروجک حالا او...
5 شهريور 1393